اهمیت قصه وقصه گویی

شمار روزافزوني از روان درمانگران از قصه و داستان براي کمک به حل مشکلات مردم استفاده مي کنند. "کارل يونگ" در کتاب انسان و سمبل هايش مي نويسد که: ما اگرچه ممکن است پس زمينه هاي فرهنگي و مذهبي متفاوتي داشته باشيم اما همه در ضمير خودآگاه مشترکي سهيم هستيم. او معتقد بود که انسان ها از سمبل هاي يکسان يا مشابهي استفاده مي کنند که نماينده هر دو جنبه والا و پست حيات رواني هستند. برونوبتلهايم، مشهورترين روانشناس در اين زمينه است که از داستان به عنوان روش درماني کودکان استفاده مي کرد. او مربي و درمانگر کودکان، روان پريش بود. به عقيده بتلهايم، مشکل ترين کار در آموزش کودکان مساعدت به آنان در درک معناي زندگي است تا به بلوغ رواني دست يابند. او در کتاب " برجسته اش کاربردهاي افسونگري " مي نويسد:صرف نظر از نقش حياتي و مهم سرپرستان کودکان، ميراث فرهنگي که به شکل افسانه ها است به زندگي آنها معنا مي بخشد. وي معتقد است که وقتي بچه ها را در برابر ادبيات قرار مي دهيم، قصه ها بيشترين جاذبه را براي آنها دارند. او چنين توضيح مي دهد: ...

ادامه نوشته

حسین(ع)

                 كوفه پيمان با يزيدان بسته، مي داندحسين(ع)                

درميان خون نمازعشق مي خواند حسين

 خون او بردفتر خورشيد امضا كرده است

تابه دست صبح صادق بيرق افشاندحسين

خاك دشت كربلا با باد نجوا مي كند

شرح درسي كه خدارا مي شناساندحسين

درس:- عباس گلش را تشنه پرپرميكنند

قاتلان تشنه اش را آب نوشاند حسين-

بوسه زدباگريه پيغمبر گلويش را وگفت:

باگلوي خشك خودمظلوم ميماند حسين

درنگاهش مرگ يعني يك پلي سوي بهشت

ديده گمراه را سوي افق راند حسين

گرچه ما با دفتري ازشرمساري آمديم

دركنار عاشقان محشور گرداند حسين

                                                                                               شهروزبایی

مربی مسئول مرکزفرهنگی هنری گمیشان

 

 

 

 

جملات کوتاه وخواندنی

دو چیز را همیشه فراموش كن:خوبی كه به كسی می كنی بدی كه كسی به تو می كند
همیشه به یاد داشته باش:اگر در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه داراگر در سفره ای نشستی شكمت را نگه داراگر در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه داراگر در نماز ایستادی دلت را نگه دار

دنیا دو روز است:یك روز با تو و یك روز علیه توروزی كه با توست مغرور مشوو روزی كه علیه توست مایوس نشوچرا كه هر دو پایان پذیرند

آموختن را بکار ببند:به چشمانت بیاموز كه هر كسی ارزش نگاه نداردبه دستانت بیاموز كه هر گلی ارزش چیدن نداردبه دلت بیاموز كه هر عشقی ارزش پرورش ندارد

سه چیز را از هم جدا كن:عشق، هوس و تقدیرچون اولی مقدس است و دومی شیطانی اولی تو را به پاكی می برد و دومی به پلیدی

در دنیا فقط 3 نفر هستند كه بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را برطرف میكنند، پدر و مادرت و نفرسومی كه خودت پیدایش میكنی، مواظب باش كه از دستش ندهی و بدانكه تو هم برای او نفر سوم خواهی بود چرا که در ترسیم تقدیرت نیزنقش خواهد داشت.

چشم و زبان، دو سلاح بزرگ در نزد تو هستند چگونه از آنها استفاده میكنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟

بدان كه قلبت كوچك است پس نمیتوانی تقسیمش كنی هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش كه كوچكی اش جبران شود.

هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یكی ندان چون همه اینها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.

همیشه با خدا درد دل كن نه با خلق خدا و فقط به او توكل كن آنگاه می بینی كه چگونه قبل از اینكه خودت دست به كار شوی، كارها به خوبی پیش می روند.

از خدا خواستن عزت است اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حكمت است.

از خلق خدا خواستن خفت است اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.

هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش كه برای او غیرممكن وجود ندارد و تمام غیر ممكن ها فقط برای کسانیست که از ایمــان دل بریده اند و امیــد را به دل راه نمیدهند.

شعری ازقیصرامین پور

 شعر زیبا از مرحوم قیصر امین پور در وصف مولای عشق و وفا، آقا امام رضا علیه السلام:

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند/ موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

 پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی/ ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

 نام تو رخصت رویش است و طراوت/ زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

 هم تو گل‌های این باغ را می‌شناسی/ هم تمام شهیدان تو را می‌شناسند

 از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی/ ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند

 بوی توحید مشروط بر بودن توست/ ای که آیات قرآن تو را می‌شناسند

 گرچه روی از همه خلق پوشیده داری/ آی پیدای پنهان تو را می‌شناسند

 اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد/ چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

 کاش من هم عبور تو را دیده بودم/ کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند

شعر

ای پسر فاطمه، نور هدی

سبزترین باغ بهار خدا

با تو دل از غصه رها می شود

پاکتر از آینه ها می شود

ای گل گلزار خدا، یا رضا

آینه ی قبله نما یا رضا

      

السلام ای حضرت سلطان عشق

یا علی موسی الرضا ای جان عشق

السلام ای بهر عاشق سرنوشت

السلام ای تربتت باغ بهشت

      

امروز که سر بر حرمت می آیم

انگار تمام عشق کامل شده است

ای ضامن آهو! به غریبی سوگند

دل کندن ازاین ضریح مشکل شده است

روزجهانی کودک

روز جهانی کودک است.
یادمان ِ همه کودکان کار، کودکان جنگ، کودکان طلاق، کودکان نابرابری نژادی، کودکان فقر، کودکان گرسنگی و...
یادمانِ کودکان سردشت، خرمشهر، اهواز، غزه، قانا...
یادمان آنهایی که ناخواسته به دنیای خشن و نابرابر آدم های «بالغ» و «کامل» وارد شدند.
یادمان همه آن کودکانی که هر 6 ثانیه یکی از آنها بر اثر گرسنگی می میرند.

کاش در هیچ کجای جهان جنگ نباشد

کاش هیچ کودکی گرسنه نباشد

کاش هیچ کودکی مجبوز نباشد کار کند

کاش هیچ کس کودکی اش را فراموش نکند
              
کاش....کاش...کاش...

شعر

دروسعت دل خدا تماشایی بود

برلب تپش دعا تماشایی بود

 آن شب که طلسم درد را گریه شکست

کوچیدن لاله ها تماشایی بود

 

حضرت زینب (س) پیام رسان نهضت عاشورا

به مناسبت وفات حضرت زینب (س) اعضای دختر مرکزفرهنگی هنری گمیشان به تهیه نشریه دیواری پرداختند. آنها دراین نشریه  به معرفی شخصیت حضرت زینب (س) و وقایع عاشوراپرداخته وباطرحها ونقاشی های خودنشریه را آراستند. دونشریه با عنوانهای " زینب (س)پیام رسان نهضت عاشورا" و " السلام علیک یا زینب کبری"  حاصل کاراعضای نوجوان دخترمرکز بود. اعضای کودک مرکز نیزکاردستی به شیوه کاغذوتا تعداد72گل لاله به نشانه 72تن ازشهیدان کربلا وشهادت آیت الله بهشتی و72 تن از یاران امام ساختند. ساخت پروانه های کاغذی باکاغذهای رنگی ازدیگرکارهای دستی اعضای دخترمرکزبود. متن ادبی با عنوان "کلام زینب(س) " اعضا سخنان زینب (س) را روی کاغذهایی که تزیین کرده بودند نوشتند.

یوپیک آپلود عکس

به سر مى پرورانم من هواى حضرت باقر

به دل باشد مرا شوق لقاى حضرت باقر

پيمبر گفت با جابر، كه خواهى ديد باقر را

سلام از من رسان آن گه براى حضرت باقر

جلال و شأ ن قدر آن امام پاك بازان را

نمى داند كسى غير از خداى حضرت باقر

لذت مادرداشتن

یوپیک آپلود عکس

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج برسرداشتن

دربهشت آرزوره یافتن،

هرنفس شهدی به ساغرداشتن،

 

روزدرانواع نعمت ها وناز،

شب بتی چون ماه دربرداشتن،

صبح ازبا م جهان تا آفتا ب،

روی گیتی را منور داشتن،

 

شامگه چون ماه رویا آفرین،

نازبرافلاک اختر داشتن،

چون صبا درمزرع فلک،

بال دربال کبوترداشتن،

 

حشمت و جاه سلیمان یافتن،

شوکت و فر سکندر داشتن،

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

ملک هستی را مسخر داشتن،

 

بر تو ارزانی که ما را خوش تر است:

لذت یک لحظه مادر داشتن

            

فردوسی

حکیم ابوالقاسم حسن پور علی توسی نامور به فردوسی (نزدیک به سال 319تا 397ه.ش) در توس ازشهرهای خراسان دیده به جهان گشود و همانجا درگذشت و به خاک سپرده شد. او حماسه سرای ایران بود که شاهنامه را از نوشتار به سروده در آورد و از سوی دیگر بلند ترین سروده به زبان پارسی تا زمان خود به شمار می‌رفته‌است از این رو او را از بزرگ‌ترین چامه سرایان پارسی‌گو دانسته‌اند. درایران روز25اردیبهشت  به نام روز بزرگداشت فردوسی نامگذاری شده‌است.

 پدر فردوسی دهقان بود که در آن زمان به چم(معنی) ایرانی‌تبار و نیز به چم(معنی) دارنده ده بوده‌است (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۷۲) که می‌توان از آن اینگونه برداشت کرد که زندگی کم و بیش آسوده‌ای داشته‌است از این رو گمان می‌رود که خانوادهٔ فردوسی در کودکی وی کمبودی نداشته‌اند و وی از آموزش درخوری بهره مند بوده‌است. بر پایه دیده‌ها می‌توان از شاهنامه اینگونه برداشت کرد که او جدا از زبان فارسی دری با زبان‌های عربی وپهلوی نیز آشنا بوده‌است. همچنین می گویند که فردوسی بافلسفه یونانی نیز آشنایی داشته‌است.

کودکی و جوانی فردوسی در زمان سامانیان سپری شد. شاهان سامانی از دوستداران ادب فارسی بودند.آغاز سرودن شاهنامه را بر پایه شاهنامه ابومنصوری از زمان سی سالگی فردوسی می‌دانند، اما با درنگریستن به توانایی فردوسی در چامه فارسی می‌توان چنین برداشت کرد که وی در جوانی نیز به سرایندگی می‌پرداخته‌است و چه بسا سرودن بخش‌هایی ازشاهنامه را در همان زمان و بر پایه داستان‌های کهنی که در داستان‌های گفتاری مردم جای داشته‌اند، آغاز کرده‌است. این گمانه می‌تواند یکی از سبب‌های ناهمگونی‌های زیاد ویرایش‌های دستنویس شاهنامه باشد، به این سان که ویرایش‌های کهن‌تری از این داستان‌های پراکنده بن مایه نویسندگان شده باشد. از دسته داستان‌هایی که گمان می‌رود در زمان جوانی وی گفته شده باشد می‌توان داستان‌های بیژن و منیژه، رستم و اسفندیار، رستم و سهراب، داستان اکوان دیو، و داستان سیاوش را نام برد.

فردوسی پس از آگاهی یافتن از مرگ دقیقی و نیمه کاره ماندن گشتاسب‌نامهاش (که به زمان زندگانی زرتشت می‌پردازد) به نگاشته شدن شاهنامه ابومنصوری -که نوشتاری بوده و نه سروده و بن مایه «دقیقی» در سرودن گشتاسب‌نامه بوده‌است- پی برد و به دنبال آن به بخارا پایتخت سامانیان («تختِ شاهِ جهان») رفت تا آن را بیابد و بازمانده آن را به چامه در آورد.سید حسن تقی‌زاده این را دور از باور دانسته‌است که فردوسی به غزنه که پایتخت غزنویان است رفته باشد چراکه با نگریستن به تاریخ چیره شدن غزنویان بر ایران ، که پس از آغاز سروده شدن بخش زیادی از شاهنامه بوده‌است چنین چیزی باورپذیر نیست. فردوسی در این سفر «شاهنامهٔ ابومنصوری» را نیافت اما در بازگشت به توس، امیرک منصور-که از دوستان فردوسی بوده‌است و «شاهنامه ابومنصوری» به دستور پدرش ابومنصور محمد بن عبدالرزاق یکپارچه و نوشته شده بود، آن را به فردوسی می‌دهد و با او پیمان می‌بندد که در سرودن شاهنامه او را یاری نماید.

سرودن شاهنامه

شاهنامه پر آوازه ترین سروده فردوسی و یکی از بزرگ ترین نوشته‌های ادبیات کهن فارسی می‌باشد. فردوسی برای سرودن آن نزدیک به پانزده سال -بر پایه شاهنامهٔ ابومنصوری- تلاش نمود ، و سر انجام آن را در سال ۳۷۲ خورشیدی به پایان رساند. فردوسی از آنجا که به گفت خودش «هیچ پادشاهی سزاواری پیشکش شدن شاهنامه را نیافته بود («ندیدم کسی کش سزاوار بود»)»، برای چندی آن را پنهان نگه داشت و در این زمان بخش‌های دیگری نیز به شاهنامه افزود.

پس از گذشت ده سال (نزدیک به سال ۳۸۲ هجری شمسی در سن شست و پنج سالگی) فردوسی که تهی دست شده بود و فرزندش را نیز از دست داده بود، بر آن شد که شاهنامه را به«سلطان محمود» پیشکش کند. ازاین رو ویرایش نوینی از شاهنامه را آغاز کرد و بخش‌هایی از شاهنامه را که در ستایش پیشینه کهن و شاهان باستانی ایران بودند ، را با سروده‌هایی در رسای «سلطان محمود» و نزدیکانش جای‌گزین کرد. ویرایش دوم در سال ۳۸۸ هجری شمسی پایان یافت (به باور تقی‌زاده در سال ۳۸۹) که نزدیک به پنجاه هزار تا شست هزار بیت داشت. فردوسی آن را در شش یا هفت نسک برای سلطان محمود فرستاد.

به گفته خود فردوسی«سلطان محمود» به شاهنامه نگاه نکرد و پاداشی هم برای وی نفرستاد. از این رویداد تا پایان زندگانی، فردوسی بخش‌های دیگری نیز به شاهنامه افزود که بیشتر به پشیمانی و به امید بخشش بودن برخی از نزدیکان «سلطان محمود» مانند «سالار شاه» پرداخته‌است. در روزهای پایانی زندگی فردوسی از سن خود دو بار یاد کرده در «کنون عمر نزدیك هشتاد شد/امیدم به یک باره بر باد شد»و «کنون سالم آمد به هفتاد و شش/غنوده همه چشم میشار فش» خود را هشتادساله و بار دیگر هفتاد وشش ساله خوانده‌است.

آرامگاه فردوسی در توس خراسا ناست نخستین بن مایه‌ای که از زمان مرگ فردوسی یادکرده‌است مقدمه بایسنغری می‌باشد که پیشینه آن به سال ۴۰۳ هجری شمسی بازمی‌گردد. این دیباچه که امروزه بی پایه ترین بن مایه شناخته می‌شود از بن مایه‌ای دیگر یاد نکرده‌است. بیشتر بن مایه‌ها همین تاریخ را از دیباچه بایسنغری گفت آورد کرده‌اند ، جدای از تذکرة الشعراء (که آن هم بسیار بی پایه‌است) که زمان مرگ او را درسال ۳۹۸ شمسی آورده‌است. محمدامین ریاحی، با درنگریستن گفته‌هایی که فردوسی از سن و ناتوانی خود یاد کرده‌است، این گونه برداشت کرده‌است که فردوسی می‌بایستً پیش از سال ۳۹۸ ازجهان رفته باشد.پس از مرگ، از به خاکسپاری پیکر فردوسی در گورستان مسلمانان جلوگیری شد و سرانجام در باغ خود وی یا دخترش در طوس به خاک سپرده شد. بن مایه‌های گوناگون چرایی به خاک سپرده نشدن او در گورستان مسلمانان را به سبب دشمنی یکی از دانشمندان کینه توز توس (بر پایه چهار مقالهٔ نظامی عروضی) دانسته‌اند. عطار نیشابوری در اسرارنامه این داستان را اینگونه آورده‌است که «شیخ اکابر، ابوالقاسم» بر جنازهٔ فردوسی نماز نخوانده‌است و حمدالله مستوفی در پیشگفتارظفرنامه او را شیخ ابوالقاسم کُرّکانی دانسته‌است که پیروان زیادی داشته‌است. در برخی بنمایه‌های دیگر نام او را «ابوالقاسم گرگانی» یا «جرجانی» نیز خوانده‌اند که گمان می‌رودً عربی شده نام گرگانی باشد. ریاحی پیوند دادن آن رخداد را با کُرّکانی صوفی ناروا و دروغ دانسته‌است و از آنجا که او در هنگام مرگ فردوسی نزدیک یه سی سال داشته‌است از دید تاریخی نیز این انگ را دروغ شمرده‌است. از زمان به خاکسپاری فردوسی آرامگاه او چندین بار ویران شد. در سال ۱۲۶۳ شمسی به فرمان میرزا عبدالوهاب خان شیرازی سردمدار خراسان جایگاه آرامگاه را شناسایی کردند و ساختمانی آجری در آنجا ساختند. پس از ویران شدن این ساختمان، انجمن آثار ملی به پافشاری محمدعلی فروغی و سید حسن تقی‌زاده آغازگر بازسازی آرامگاه فردوسی شد و با فراهم آوردن هزینهٔ این کار از مردم (بدون بهره گیری از یاری دولت) در سال ۱۳۰۴ هجری شمسی آرامگاهی ساختند که در ۱۳۱۳ برای بازدید مردم بازگشایی شد. این آرامگاه به سبب نشست در ۱۳۴۳ دوباره ً ویران شد تا بازسازی شود که این کار در ۱۳۴۷ پایان یافت.

 

 

اشتباه اردک

اردک جوانی کنار دریاچه ای زندگی می کردکه ماهی بسیار داشت. اردک شنیده بود که ماهی بسیار خوشمزه است ، اما تا آن روز ماهی ندیده بود.یک شب مهتابی ، به قصد گرفتن ماهی به دریاچه رفت. قدری در آب نگاه کردوعکس ماه را درآب دید. تصور کرد که ماهی همین است. خود را روی عکس ماه انداخت، هرچه تلاش کرد چیزی به چنگش نیامد. روز بعداین ماجرا را با یک مرغابی پیر در میان گذاشت وگفت: شنیده بودم که ماهی خیلی لذیذ است ، اما تجربه کردم ودیدم ماهی را نمی توان گرفت."

مرغابی پیر پرسید:" چرا نمی شود، مگر تو چطور می خواستی ماهی را بگیری؟"

اردک جوان همه چیز را شرح داد.مرغابی پیر خندید وگفت: " اینکه تو دیده ای ماهی نبوده ، بلکه عکس ماه بوده که تو به جای ماهی می خواستی بگیری . بعد ازاین هم سعی کن به جای ماهی دنبال عکس ماه نروی، زیرا هرکس اشتباهی را دوباره تکرار کند،پشیمان می شود."

اردک گفت : راست می گویی، من اشتباه کرده ام."

ولی اردک از بس کمرو و خجالتی بوداز مرغابی پیرنپرسید که ماهی چگونه چیزی است. او نمی دانست که پرسیدن ویاد گرفتن عیب نیست واگر از همان اول از دیگران پرسیده بود،نشانی ماهی را به او می دادند.اردک جوان شبهای بعد هم هر وقت یک ماهی را درآب می دید، فکر می کردآن هم عکس ماه است و با خود می گفت: هرکس اشتباهی را دوباره تجربه کند، پشیمان می شود.به همین دلیل هم از گرفتن ماهی مایوس شدو هیچ وقت به آرزوی خود نرسید

اي معلم

 

Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com

الفبا به دستم دادي تا ديو ناداني را در جمرات سياهي و تباهي سنگ زنم وبراي عبور از گذر گاه پيچ در پيچ ترديد، تا رسيدن به سعادتگاه يقين، ريسماني از جنس كلام آويختي تا به اعتمادِ تمام، آن را چنگ زنم. احرام انديشه بر تنم پوشاندي تا در تكرار صفا و مروه ي زندگي به روزمرگي نرسم و در حريم فكر و معنا، تاريكْ راه هاي مقصد ابديت را به پاكي هر چه تمام تر، در نوردم و از چشمه سار كلام و كلمه سيرابم كردي تا از مسيرآسمانيِ نور و روشني برنگردم.

چه آرام بر منبر سخن تكيه مي زني تا شهابِ ثاقبِ قلم را به سمت اهريمن سكون وپستي و رخوت نشانه كني. و جواهر كلامت را بر سطحي از تاريكي پاشاندي تا معرفت بگستراني رنگ، رنگ. و بهار هديه كني، بي درنگ.

اي معلم تو نورعلم ويقين را بر ذهن ها تاباندي تا طفل پاك آدميت را از اين قنداقه عَفَن رهايي بخشي و ما را كه در امتداد شب ناداني در حركت بوديم، تا رسيدن به صبح اميد و روشني هدايت كني.

صبح عافيت را به چشم نمي ديديم اگر دست گيري تو در شام سياه بي دانشي همراهي مان نمي كرد. تو بهار مكرري كه با حضور حيات بخش خويش زمستان ناداني را پايان مي دهي. به سخن كه مي ايستي پنجره اي از اميد به رويم مي گشايي و آن دم كه در ميهماني آيينه ها شركتم دادي، مكارم اخلاق را تعارفم كردي. تو در تكرار الفباي زندگي آنقدر اصرار ورزيدي كه قامت شب فرو شكست و آبِ حيات در كوير انديشه هاي مخاطبان به فوران ايستاد.

دستم را گرفتي، پرهيزم داشتي از مشق سياه ناتواني و ناكامي و مشقِ ادب آموختي و چه با حوصله ومدارا و متانت، از كوچه هاي سرد جهالت عبورم دادي.

اي صبح روشن دانايي!

اي معلم
هر روز صبح در كنار تخته سياه كه مي ايستي و انگشت اشارتت به سمت خورشيد نشانه مي رود و مي گويي:
«فرزندم! دو راه در پيش داري راهي سپيد، راهي سياه، و من آمده ام تا ياريت كنم كه به سمت پرتگاه تاريكي نلغزي.»

از خود مي پرسم چه كسي جز تو كوله بار عمرم را اينگونه از نورهدايت لبريز مي كند؟ به اشاره هاي حكيمانه توست كه مرز بين «خَلَق الانسان من طين» كه سمبل نيمه شيطاني و سفلي صفتي و حضيض بودن انسان است را با «و نفخت فيه من روحي» كه گواه خدايي بودن و عزيز بودن انسان است را شناختم. بين حضيضي و عزيزي، بين طين و روح خدا كه سرگردان بودم راه خدا را نشانم دادي.

نام تو همواره در كنار بزرگي سترگي جلوه مي كند و من در زلال طرواتْ افشان سخنت مي نشينم تا راهزنان راه حقيقت را در حريم «حيات فاضله » باز شناسم.

كلام مطهر را در كلاس تطهيرِ دل و جان تعليمم دادي و من تا روزهاي باقي حيات، چراغي در دست دارم كه روشني اش ريشه در همان تعليم مطهر دارد. تعليم دادن و ادب آموختن و دانايي گستردن، به سادگي بر زبان مي آيد اما باور سترگي و استواري و بزرگي كار معلم بر عمق دل و جان متعلم، ريشه دوانده است.

نقاش نقشهاي نكو!
قلم دردست مي گيري وبر لوح دلم نقش ها مي زني از بهترين ياد ها و نام ها. نقشي از آب ، نقشي از گل محمدي، از پدر، از مادر، ازآبي آسمان و نقشي ماندگار از خدا.

با قلمداني خالي از دانايي به مكتبت مي آيم و با توشه هاي فراواني از قلم و علم و ادب و سوال و جواب و دانستن، بدرقه ام مي كني. مهربان تر از تو ،دايه اي ديده اي اين گونه با سخاوت و سخن شناس و دل آگاه؟

اينجاست كه معني اين كلام مشهور را بهتر مي فهمم كه:
«اگر به جاي اسلحه، با معلم به جنگ دنيا مي رفتيم، همه دشمنان نابود مي شدند.»

رساترين فرياد، فرياد توست كه بر بام جان ها آواز مي دهي و كام پروانه ها سرشار مي شود از حقيقت و جام درختان سيراب از طراوت، و جان متعلمان، لبريز از تازگي بازي و عاطفه و كتاب. زمزمه تو مقدس ترين ترانه است در گوش پيچك هاي عاشق تا گرم و سبز و سيراب، از منبر صنوبر هاي استوار بالا روند تا جايي كه با دستان خويش يك تكه آفتاب بردارند و براي هميشه نور در كوله بار نهند. و من تو را مي بينم كه با وسواس و دغدغه تمام اين عبورِ سرشار را مي پايي.

وقتي كشتي عمر انساني از مسير مدرسه عبور مي كند دستان تو لبريز از فانوس مي شوند و از امواج سهمگين ايام، عبورش مي دهي و چون نسيمي كه كشتي را به سمت ساحل سعادت و خجستگي هدايت مي كند بر بلنداي كلمه مي ايستي و «ديدارآشنا» را مژده اش مي دهي.

چه مي گويم؟

در عظمت ياد تو چه يادكردني عزيزتر و آسماني تر از اين درّ گرانقدر كه از منبع فيض كلام، پيامبر مهر و رحمت و ارشاد، خلاصه دل و جان عالم، مقصد آفرينش و مقصود گيتي گردون، اول انبيا در رتبت و آخر ايشان در رسالت، محمد مصطفي
(ص) فرو تراويده كه: «اِنّي بُعثتُ مُعلِّماً»


شمعی است گذازنده سراپای معلم

عشقی است پراکنده به رگ های معلم

در راه هنر سوزد و اندر ره دانش

قلب و تن و جان و همه اجرای معلم

در ظلمت گمراهی و در تیرگی جهل

نوری است فروزان،دل بینای معلم

فارابی و سقراط و فلاطون و ارسطو

کردند به بد کسوت زیبای معلم

کی بود نشانی ز تدقی و تمدن

هر گاه نبد، فکر توانای معلم

 

حرفهاي آسماني

به مناسبت هفته ي وحدت مركز فرهنگي هنري گميشان مسابقه ي نشريه نگاري برگزار مي كند . نوجوانان علاقمند به شركت در مسابقه مي توانند ، نشريه هاي خود را به اين مركز تحويل دهند .

شرايط شركت در مسابقه :

گروه سني :«د» و «ه»(حداكثرسن16)

مهلت ارسال نشريه :13/12/88

براي دريافت اطلاعات بيشتر مي توانيد به اين آدرس مراجعه نماييد.

آدرس :گميشان ، خيابان امام خميني ، پارك كودك ، مركز فرهنگي هنري گميشان  تلفن تماس 01734620799

 

آدرس وبلاگ : http://kp-gomishan.blogfa.com

برنامه هاي مركزفرهنگي هنري گميشان همزمان با يك هفته كانون وروز جهاني كودك

ايستگاه نقاشي كاردستي شعر خواني قصه گويي روخواني كتاب نشريه نگاري سفالگري يك دنيا بازي و سرگرمي پخش فيلم هاي شاد اجراي نمايش عروسكي

شعر مولانا

ای دل چه اندیشیده​ای در عذر آن تقصیرها  / زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم /زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا

زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد/زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا

چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود/چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا

از بد پشیمان می​شوی الله گویان می​شوی/آن دم تو را او می​کشد تا وارهاند مر تو را

از جرم ترسان می​شوی وز چاره پرسان می​شوی/آن لحظه ترساننده را با خود نمی​بینی چرا

 گر چشم تو بربست او چون مهره​ای در دست او/گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن/ گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

 این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان/یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب​ها

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان/کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

بانک شعیب و ناله​اش وان اشک همچون ژاله​اش/چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت/فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا

گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان/گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا

گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم/من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا

جنت مرا بی​روی او هم دوزخست و هم عدو/من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا

گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری/که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا

گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت/ هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی

ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن /تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را

اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود/یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا

چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد/ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

 

 

مولوي

جلال‌الدین محمد بلخی در6ربيع الاول سال604 هجری قمری دربلخ (ولایتی درافغانستان امروزی) زاده شد. پدر او مولانا

محمدبن حسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده‌است.و نیز او را با لقب سلطان العلماء یاد کرده‌اند. بهاءولد از اکابر صوفیه واعاظم عرفا بودو خرقهٔ او به احمد غزالی می‌پیوست. وی در علم عرفان و سلوک سابقه‌ای دیرین داشت و از آن رو که میانهٔ خوشی با قیل وقال و بحث و جدال نداشت و علم و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می‌دانست و نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی، پرچمداران کلام و جدال با او از سر ستیز در آمدنداز آن جمله فخرالدین رازی بود که استاد سلطان محمد خوارزمشاه بود و بیش از دیگران شاه را بر ضد او برانگیخت. به درستی معلوم نیست که سلطان العلماء در چه سالی از بلخ کوچید، به هر حال جای درنگ نبود و جلال الدین محمد ۱۳ سال داشت که سلطان العلماءرخت سفر بر بست و بلخ و بلخیان را ترک گفت و سوگند یاد کرد که تا محمدخوارزمشاه بر تخت جهانبانی نشسته به شهر خویش باز نگردد.

پس شهر به شهر و دیار به دیار رفت و در طول سفر خود باعطارنيشابوري نیز ملاقات داشت و بالاخره علاء الدين كيقبادقاصدی فرستاد و او را به قونيه دعوت کرد. او از همان بدو ورود به قونیه مورد توجه عام و خاص قرار گرفت.

سرانجام شمع وجود سلطان العلماء در حدود سال 628هجری قمری خاموش شد و در دیار قونيه به خاک سپرده شد. درآن

زمان مولانا جلال الدین گام به بیست و پنجمین سال حیات خود می‌نهاد، مریدان گرد او ازدحام کردند و از او خواستند که برمسند پدر تکیه زند و بساط وعظ و ارشاد بگسترد.

طلوع شمس

مولانا در آستانهٔ چهل سالگی مردی به تمام معنی و عارف و دانشمند دوران خود بود و مریدان و عامه مردم از وجود او بهره‌ها می‌بردند تا اینکه قلندری گمنام و ژنده پوش به نام شمس تبريزي روز شنبه 26جمادي الاخر سال 642 هجری قمری به قونیه آمد و با مولانا برخورد کرد و آفتاب دیدارش قلب و روح مولانا را بگداخت و شیداییش کرد. (در این ملاقات کوتاه وی دوره پرشوری را آغاز کرد. در این دوره که سی سال از حیات مولانا را شامل می‌شود، مولانا آثاری برجای گذاشته‌است که جزو عالی ترین نتایج اندیشه بشری است.) و این سجاده نشین با وقار و مفتی بزرگوار را سرگشته کوی و برزن کرد

غروب موقت شمس

رفته رفته آتش حسادت مریدان خام طمع زبانه کشید و خود نشان داد. آنها می‌دیدند که مولانا مرید ژنده پوشی گمنام گشته وهیچ توجهی به آنان نمی‌کند از این رو فتنه جویی را آغاز کردند و در عیان و نهان به شمس ناسزا می‌گفتند و همگی به خون شمس تشنه بودند.

شمس از گفتار و رفتار گزندهٔ مریدان خودبین و تعصّب کور و آتشین قونویان رنجیده شد و چاره‌ای جز کوچ ندیدوشهر قونيه را به مقصد دمشق ترک گفت.

شمس در حجاب غیبت فرو شد و مولانا نیز در آتش هجران او بی قرار و ناآرام گشت. مریدان که دیدند رفتن شمس نیز مولانا را متوجه آنان نساخت لابه کنان نزد او آمدند و پوزش‌ها خواستند.

مولانا فرزند خود سلطان ولد را همراه جمعی به دمشق فرستاد تا شمس را به قونیه باز گردانند. سلطان ولد هم به فرمان پدر همراه جمعی از یاران سفر را آغاز کرد و پس از تحمل سختی‌های راه سرانجام پیک مولانا به شمس دست یافت و با احترام پیغام جان سوز او را به شمس رساند و آن آفتاب جهانتاب عزم بازگشت به قونیه نمود. سلطان ولد به شکرانهٔ این موهبت یک ماه پیاده در رکاب شمس راه پیمود تا آنکه به قونیه رسیدند و مولانا از گرداب غم و اندوه رها شد.

غروب دائم شمس

مدتی کار بدین منوال سپری شد تا اینکه دوباره آتش حسادت مریدان خام طمع شعله ور شد توبه شکستند و آزارو ایذای شمس را از سر گرفتند. شمس از رفتارو کردار نابخردانهٔ این مریدان رنجیده خاطر شد تا بدانجا که به سلطان ولد شکایت کرد.او چندین بار این سخنان را تکرار کرد و سرانجام بی خبر از قونیه رفت و ناپدید شد. بدینسان، تاریخ رحلت و چگونگی آن بر کسی معلوم نگشت.

شیدایی مولانا

مولانا درفراغ شمس ناآرام شد و یکباره دل از دست بداد و روز و شب به سماع و رقص پرداخت و حال زارو آشفتهٔ او در شهر بر سر زبانها افتاد.

این شیدایی او بدانجا رسید که دیگر قونیه را جای درنگ ندید و قونیه را به سوی شام و دمشق ترک کرد. مولانا در دمشق هر چه گشت شمس را نیافت و ناچار به قونیه بازگشت. در این سیر روحانی و سفر معنوی هر چند که شمس را به صورت جسم نیافت ولی حقیقت شمس را در خود دید و دریافت که آنچه به دنبال اوست در خود حاضر و متحقق است. این سیر روحانی د راوکمال مطلوب پدید آورد. مولانا به قونیه بازگشت و رقص و سماع را از سر گرفت و پیرو جوان و خاصو عام همانند ذره‌ای درآفتاب پر انوار او می‌گشتند و چرخ می‌زدند. مولانا سماع را وسیله‌ای برای تمرین رهایی و گریز می‌دید. چیزی که به روح کمک می‌کرد تا دررهایی از آنچه او را مقید در عالم حس و ماده می‌دارد پله پله تا بام عالم قدس عروج نماید. چندین سال بر این منوال سپری شد و باز حال و هوای شمس در سرش افتاد و عازم دمشق شد ولی هرچه کوشید شمس را نیافت سر انجام چاره‌ای جز بازگشت به دیار خود ندید.

صلاح الدین زرکوب

روزی مولانا از حوالی زرکوبان می‌گذشت از آواز ضرب ایشان حالی دروی ظاهر شد و به چرخ در آمد شیخ صلاح الدین به الهام از دکان بیرون آمد و سر در قدم مولانا نهاد.بدین ترتیب بود که مولانا شیفتهٔ صلاح الدین شد و شیخ صلاح الدین زرکوب توانست این لیاقت و شایستگی را در خود حاصل کند و جای خالی شمس را تا حدودی پر سازد. صلاح الدین مردی عامی و امّی از مردم قونیه بود و پیشهٔ زرکوبی داشت و از علم و سواد بی بهره . مولانا زرکوب را خلیفهٔ خود ساخت و حتی سلطان ولد را با آن همه مقام علمی سفارش اکید کرد که باید حلقهٔ ارادت زرکوب را به گوش کند. هر چند سلطان ولد تسلیم سفارش پدر خود بود ولی در عین حال مقام خود را به ویژه در علوم ومعارف برتر از زرکوب می‌دانست ولی سر انجام به فراست دریافت که معلومات و معارف ظاهری نمی‌تواند چاره ساز مشکلات روحی و معضلات معنوی باشد. او با این تأمل خودبینی را کنار گذاشت و از سر صدق و صفا مرید زرکوب شد. صلاح الدین زرکوب نیز همانند شمس تبریزی مورد حسادت مریدان واقع می‌شد اما به هر حال مولانا مدت ده سال با وی مؤانست و مصاحبت داشت تا اینکه زرکوب بیمار شد و سرانجام نیز خرقه تهی کرد و در قونیه دفن شد.

حسام الدین چلبی

حسام الدین چلبی معروف به اخی ترک از اکابر عرفا و مرید صدیق مولانا بود. مولانا با او نیز ده سال مجالست داشت.

درگذشت مولانا

مدتها بود جسم نحیف و خستهٔ مولانا در کمند بیماری گرفتار شده بود ا اینکه سرانجام این آفتاب معنا درپی تبی سوزان در روز یکشنبه پنجم جمادی الآخر سال 672هجری قمری رحلت فرمود.

در آن روز پر سوز، سرما و یخبندان در قونیه بیداد می‌کرد و دانه‌های نرم و حریرین برف در فضا می‌رقصیدند و بر زمین می‌نشستند. سیل پر خروش مردم پیرو جوان، مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی همگی در این ماتم شرکت داشتند.

افلاکی می‌گوید:«بسی مستکبران و منکران که آن روز، زنّار بریدند و ایمان آوردند» و چهل شبانه روز این عزا و سوگ بر پا بود.

آری چنین بود زندگی مولانای ما، زندگی این خداوندگار بلخ و روم که برای وصول به عشق واقعی برای نیل به از خود رهایی در مقام فنا و بالاخره برای سیر تا ملاقات خدا که راه آن در فراسوی پله‌های حس و عقل و ادراک عادی انسانی است از زیر رواقهای غرور انگیز مدرسه و از فراز منبری که در بالای آن آدمی آنچه را خود بدان تن د رنمی دهد از دیگران مطالبه می‌کند، خیز برداشت و با حرکتی سریع و بی وقفه پله پله نردبان نورانی سلوک را یک نفس تا ملاقات خدا طی کرد. یک نفس اما در طول مدت یک عمر شصت و هشت ساله که برای عمر تاریخ یک نفس هم نبود.

آثار

مثنوي معنوي

مولانا کتاب معروفش مثنوي معنوي را با بیت معروف «بشنو از نی چون حکایت می‌کند/از جدایی‌ها شکایت می‌کند» آغاز می‌کند. در مقدمهٔ کاملاً عربي مثنوی معنوی نیز که به انشای خود مولانا است، این کتاب به تأکید «اصول دین» نامیده می‌شود («هذا كتابً المثنوي، و هّو اصولُ اصولِ اصولِ الدين»).

مثنوی حاصل پربارترین دوران عمر مولاناست. چون بیش از پنجاه سال داشت که نظم مثنوی را آغاز کرد. اهمیت مثنوی از آن رو نیست که یکی از آثار قدیم ادبیات فارسی ایران است بلکه از آن جهت است که برای بشر سرگشته امروز پیام رهایی و وارستگی دارد. مثنوی فقط عرفان نظری نیست بلکه کتابی است جامع عرفان نظری و عملی. او خود گفته‌است: «مثنوی را جهت آن نگفتم که آن را حمایل کنند، بل تا زیر پا نهند و بالای آسمان روند که مثنوی معراج حقایق است نه آنکه نردبان را بر دوش بگیرند و شهر به شهر بگردند.» بنابراین، عرفان مولانا صرفاً عرفان تفسیر نیست بلکه عرفان تغییر است.

 

دیوان شمس

غزليات و ديوان شمس(یا دیوان کبیر)، محبوبیت فراوانی کسب کرده‌اند. درصد ناچیزی از این غزلیات به زبانهای عربی و ترکی بوده و عمده غزلیات موجود در این دیوان به زبان پارسی سروده شده‌اند.

رباعیات

مولانا در کنار «دیوان شمس» و شعرهایش در «مثنوی‌معنوی»، رباعیات عاشقانه‌ای نیز سروده‌است که می‌گویند پس از خيام از بی‌پرده‌ترین رباعیات به زبان فارسی است.

آثار منثور

  • فيه ما فيه مجالس سعبه -مكاتيب

سال جهانی مولانا

يونسكو با پیشنهاد سال 2007 را سال جهانی مولانا نامیده‌است.

 

دفاع مقدس

 

هفته ي دفاع مقدس بر همه ي دوستداران خاك وطن  و دفاع از حق گرامي باد .

صداي خنده و شادي كودكان و نوجوانان از هركوي و برزني به گوش مي رسد . دانش آموزان فردا به مدرسه

خواهند رفت . بچه ها پشت شيشه ي مغازه ها ، همراه پدر و مادر شان ايستاده اند و كيف و كفش و دفتر و قلم

 قيمت مي كنند .

خورشيد آخرين روز تابستان 31 شهريور 1359 ه . ش . از ميانه ي آسمان كمي فاصله گرفته است . با اين كه

گرما هنوز فرو ننشسته است ، اما مردم در كوچه و خيابان آخرين مايحتاج فرزندانشان را براي شروع سال تحصيلي

 مهيا مي كنند كه ناگهان باراني از آتش بر سر شهر باريدن آغاز مي كند . گلوله هاي توپ و خمپاره صفير كشان

هوا را مي شكافند و بر سر خانه ها فرود مي آيند . صداي مهيب انفجارشان هراس انگيز است . شهر در اندك

زماني غرق دود و آتش و تكه هاي آهن گداخته مي شود . مردم حيران و درمانده تلاش مي كنند تا جان پناهي

بيابند . تركشهاي داغ و تند و تيز گلوله مجال نمي دهند .

در بخش غربي  شهر شدت آتش بيشتر است . محله هاي فقير نشيني چون كوي طالقاني ، راه آهن و مولوي

بيشتر از محله هاي ديگر در تير رس اند . تنهاي بي جان در گوشه و كنار افتاده اند . خانه ها ويران و بچه هايي

 كه تا چند دقيقه پيش لبريز از شور و شوق آغاز سال تحصيلي بودند ، زير خروارها خاك و سنگ و چوب و آهن

مدفون مي شوند ...

 

ساعت ده صبح چهارم آبان ماه ، شهر كاملاًسقوط كرد و آخرين مدافعان آن پس از سي و چهار روز مقاومت با

 دلي خونين و تني خسته ، عقب نشستند و با قايق خود را به شرق كارون رساندند .

آن روز كه تقويم ها چهارم آبان ماه سال 1359 ه . ش . را نشان مي دادند ، بچه هاي خرمشهر و نيروهاي مدافع

شهر به ظاهر شكست خوردند و شهر سقوط كرد و دشمن عراقي پيروز شد ؛ اما قضاوت با تاريخ است . آن كه با

 تفنگ برنو وام.يك ، با كوكتل مولوتوف و ژ.سه و آخر سر با دست خالي در مقابل تانكها و زره پوشهاي دشمن

سي و چهار روز مقاومت كرد پيروز است ؟ يا مردان سراپا مجهز و مسلحي كه روي زنان و كودكان آتش گشودند و

 خانه و كاشانه شان را ويرانه كردند ؟

كدام يك پيروز است و كدام يك شكست خورده اند ؟

قضاوت با تاريخ است .

 

براي خواندن ادامه ي داستان  و روز شمار مقاومت رزمندگان ايراني مي توانيد به كتاب سقوط خرمشهر نوشته ي محمود

جوانبخت مراجعه نماييد .

    گرد آورنده:نگين فرزادي دوم راهنمايي

 

قصه اي از مهر

باز هم فصل زيباي پاييز از راه رسيد و همه ي بچه ها در اشتياق رفتن به مدرسه هستند تا كوله بارعلمي شان بيشترشود ؛ من هم اين شادي ام را با گذاشتن اين شعر زيبا از آقاي جعفر ابراهيمي بيان مي كنم .

 

قصه اي از مهر

 

باز آمدم ، باز آمدم

در را به رويم باز كن

 مهر آمده پس قصه اي

از مهر خود آغاز كن

 

دررنج و غم ،دررنج و غم

 بودم براي مدرسه

در را به رويم باز كن

اي آشناي مدرسه

 

من خسته ام ، من خسته ام

در انتظار مدرسه

شادم كه مي آيد كنون

فصل بهار مدرسه

 

در ياد من ، در ياد من

مانده هنوز آواي تو

كي مي رود از خاطرم

آن مهرباني هاي تو

 

اي مهربان ،اي مهربان

با فصل پاييز آمدم

از شوق ديدارت چنين

شاد و سحر خيز آمدم

سروده ي جعفر ابراهيمي «شاهد»  از كتاب« آب و مهتاب »    

 گرد آورنده: ماريه شافعي  دوم راهنمايي

 

 

فردا چه روزيست

فردا روزفرياد جهان اسلام برعليه ظلم وستم است ،روز اتحاد مسلمانان جهان به ابتكار بنيانگذاركبير انقلاب حضرت امام

خميني(رة)،فردا روزبالابردن مشت هاي حمايت از مظلوم وفرياد عدالت خواهي است،فرداروزقلب تپنده ي جهان اسلام

"قدس" است.روزفرياداز بيداداسرائيل ظالم، روز بهم پيوستن مردان دين،فرداخروش موجهاي عاشقان است،روز تنفرازستم

،روز حمايت ازبرادر،خواهرومادر،پدرهاي فلسطين،روزدلگرمي براي صدها كودك تنهادرزيرچادرهاي لرزان،فرداروزلرزه بردل تاريك

استكبارانداختن،روزمرگ براسراييل شيطان گفتن است. فردا روزتنها يك صدا :مرگ براسراييل،مرگ بر اسراييل ،مرگ بر

اسراييل را سردادان 

 مسعود قره جه

   كلاس سوم راهنمايي

نامه ای به امام رضا

 سلام امام رضا

منو كه يادتون مياد؟ سه بار اومدم به مرقدتون .هموني كه براي لمس كردن ضريح مقدس وطلاييتون تو

 اون شلوغي روسري ام از سرم افتاد و گوشواره هام باز شد،اما نتونستم به ضريحتون دست بزنم .

 وقتي پيشتون اومدم چندتا سوره خوندم و بعد آرزوهايم رابه شما گفتم و شما هم اونو با خدا درميان

 گذاشتيد و آرزوهاي من برآورده شدند.يادتون مي آد اون موقع كه با ماشينمون بعده زيارت حرم شما

 خواستيم يه سري به شانديزكه مشهدي ها اون همه ازش تعريف مي كردن بزنيم.پدرم خيابونهاي

 مشهد راخوب نمي شناخت وندونسته تخلف رانندگي انجام دادو مامورراهنمايي و رانندگي جلوي

 ماشين ما را گرفت و خواست اونو توقيف كنه.من از شما كمك خواستم .شما كمكمون كردين.

 ماموروقتي فهميد ما مسافريم و خيابونهاي مشهدرو خوب نمي شناسيم وماشينمون را توقيف

 نكرد.يادتون هست كه يه بار تو حرمتون خانواده ام رو گم كردم و باز شما كمكم كردين.راستي عكس

 حرم زيباتونو قاب كردم و توي اتاق پذيرايي روي ديوارنصب كردم . روزي نيست كه اونو نگاه نكنم و ياد

 شما نيفتم.به ياد اون ضريح زيبايي كه بخاطر ازدحام عاشقان تو،نتونستم بهش دست بزنم، ياد اون بوي

 خوبي كه توي حرمتون مي پيچيد، ياد اون كبوترهاي زيباي روي گنبد حرمتون.

الان از توي اتاق پذيرايي خونمون اين نامه رو براتون مي نويسم . مي خوام بازم آرزو كنم و دوست دارم

 مثل هميشه اونو با خدا در ميان بذارين تا براورده بشه.

آرزو دارم پدر ومادر ودوتا برادرم سالم وتندرست باشند.منم هميشه توي درسهام موفق باشم.امام رضا

 اين يكي رو مي خوام آروم و در گوشي بهتون بگم:

من13سالمه اما قدم كوچيكه و به سنّم نمياد، ميشه قدم بزرگتر بشه؟

من دو هدف خيلي بزرگ ومهم دارم،به من كمك كن دختري باشم كه خدا ازمن راضي باشه .راستي من

 از يك مسئله بزرگ مي ترسم،اون هم تفرقه و جداييه.كمك كن بين هيچ خانواده اي،دوستي،مردمي

 وملتي تفرقه وجدايي نيفته ومردم سرزمينمودر كنارهم وبا هم حفظ كن.

ببخشيد ....ببخشيد كه پرحرفي كردم. ببخشيد كه خيلي خودماني صحبت كردم چون شما را مثل پدرم

 حس مي كنم.سلام منو به خدا وپيامبر عزيزمان برسانيد.

 

 

   مريم نوبري

كلاس : مي رم سوم راهنمايي

خاطره ي ماه رمضان

ماه رمضان ازراه رسيدهرسال كه ماه رمضان شروع مي شد روزهاي خوبي با خودش مي آورد

 كه درذهن من يك خاطره ي  به ياد ماندني به جامي گذاشت .يادم مي آيد سال پيش درماه رمضان،كه

 روزه بودم وازگرسنگي نمي دونستم چكار كنم كنا رپنجره اتا قم به كوچه نگاه مي كردم كه دوستم نگين را

  ديدم . داشت قايمكي يك شكلات مي خوردازاتاقم بيرون اومدم و يك راست پيشش رفتم .سلام كردم. نگين ِتا

 من راديدشكلات راتوي دستش  قايم كرد.  گفتم نمازروزه هايت قبول. نگين به آرامي سرش را پائين انداخت

وگفت: نمازروزه هاي توهم قبول باشد. دستش راگرفتم وگفتم بامن بيا ميخواهم چيزي را به تو بگم. نگين نگران

بامن آمدودريكي از پله هاي خونمون نشستيم . رو كردم بهش وگفتم ميداني من در يكي ازروزها ي رمضان كه

خيلي گرسنه بودم چه كار كردم ؟ من نتوانستم تحمل  كنم وتصميم گرفتم چيزي بخورم اما نمي توانستم كه

جلوي خانواده ام بخورم .چون خجالت می کشیدم براي همين  وقتي كه آشپزخانه خالي شد من سريع رفتم

 سراغ يخچال و يك سيب خو شمزه برداشتم و نشسته وشروع كردم به خوردن هنوز نصفش را تمام نكرده بودم

 كه در اشپز خانه باز شد من كه هول شده بودم سيب را در جايي از يخچال قايم كردم . مادرم بود مادرم از من

 پرسيد : دخترم تو اينجا چه كار ميكني ؟ به من ومن كردن افتاده بودم واخر هم يك دروغي سر هم كردم گفتم

 خوب ... من امده بودم سر و صو رتم رابشورم و سريع از اشپزخانه امدم بيرون. رفتم كنترل تلويزيون

 رابرداشتم وتلويزيون راروشن كردم برنامه اش در مورد همان كاري بود كه من انجام داده بودم. دختر كوچولويي

 يواشكي  خوراكي ميخورد و مادرش هم فهميده بود و مادر دخترك میگفت : دخترم !روزه را نبايد به خاطر دیگران

 گرفت و نبايد وانمود كرد كه روزه گرفته است .  روزه رافقط بايد به خا طر رضاي خدا گرفت . من همان لحظه بلند

 شدم رفتم پیش مادرم و ماجرا  گفتم وبخاطر دروغی که گفته بودم ازاو معذرت خواهی کردم.وقتی اینها را به

 دوستم نگین می گفتم نگين هم به اشتبا ه خود پي برد و شكلاتي را كه داشت به من نشان دادوهردو با هم

 خنديديم ...

 

ماريه شافعي

 شماره ي عضويت:350

 كلاس:دوم راهنمايي

افطار

 

 

افطارميكنم

 

باآب گرم وشير

 

يك لقمه نان داغ

 

با سبزي وپنير

 

افطارمي كنم

 

بالقمه هاي نور

 

بالطف مادرم

 

باشادي وغرور

 

افطارميكنم

 

باخنده ي پدر

 

با(روزه ات قبول)

 

با(آفرين پسر!)

 

افطارميكنم

 

خوشحال وسرفراز

 

بااشك ،با دعا

 

باشكر،بانماز

 

 

مجموعه شعر:دست هاي مادرم

 

سروده افشين علاء

 

 

 

روایت

يك روز ...

روزي حضرت نوح زير سايه ي ديواري ايستاده بود ، مردي ايشان را ديد و پرسيد : اين چند سالي كه عمر

 طولاني داشتي به چه نحوي گذشت ؟

آن حضرت از جايي كه ايستاده بود يك قدم برداشت و از سايه ديوار به زير نور آفتاب آمد و گفت : به اندازه

 اين قدم !

آري عمر به سرعت مي گذرد و امروز همان فرداي ديروز است پس مانند چوبي مباش كه خود را به دست

 امواج مي سپارد تا آب او را به هر سو كه خواست ببرد ،به سان شناگري باش كه حتي بر خلاف جريان

آب نيز شنا مي كند تا بداند اگر بخواهد مي تواند ،يك سال عمر كردن با ارامش خاطر و رضايت از

خويشتن بهتر از چند صد سال عمر كردن است !

ماه مهربون

 

صبحهاي ماه رمضون

مادربزرگ قبل اذون

سبزي توبشقاب مي ريزه

توپارچ آب،آب مي ريزه

 

                       يه چشمموبازمي كنم

                   يواش براندازميكنم

                  مادر بزرگ مي اد پيشم

                  ميگه ننه فدات بشم

                  وقتشه ديگه پاشي

                  تامهمون خدابشي

 

                                        مي رم كنارسفره مون

                                         دستام به سمت آسمون

                                         بالاميبرم دعامي گم

                                         همش شكرخدامي گم

                                         خونه پراز دعا مي شه

                                           پراز بوي خداميشه

 

                                                                           قبل غروب وقته اذان

                                                         موقع افطار كه ميشه

                                                         با يك ليوان آب ِ جوش

                                                         كه حبه هاي قند توشه

                                                         روزه مونو باز ميكنيم

                                                         افطارُ آغاز ميكنيم

                                                         مادربزرگ مي گه: ننه

                                                         خدارو شكر يادت نره

 

 

سراينده: سميراقاسمي

ميلاد حضرت امام حسين(ع) مبارك باد

امام صادق(ع)فرموده است كه وقتي حسين بن علي(ع)متولدشد خداوندبه

 جبرئيل فرمان دادهمراه هزارفرشته به زمين فرودآيد وبه پيامبر(ص) از

 سوي خداوند متعال و از سوي خود شاد باش گويند.

                                                            (منبع:آثاروبركات امام حسين(ع)دردنيا)

 

حسينُ منّي واَنَامن حسين(ع)

حسين از من است ومن از حسينم. اين حديث رارسول خدا(ص) 

 فرموده است .اين تعبير زيبا نشانه وحدت فكري ،روحي،جسمي

 وخط مشي است.رسول خدادر ضمن اين جمله كوتاه ،يادآور

ميشودكه يگانگي واتحادمن با حسين محكم و استوار وحرمت

من با حرمت برابرويكسان است .جنگ با حسين جنگ با من

است،آشتي با حسين آشتي با من است،هركه به روي حسين

 شمشير كشيد به روي من شمشير كشيده است وهركه دست

 حسين را با صلح وصفا بفشارد،دست مرا به دوستي وصف فشرده است.

                                                  (اقتباس ازدانستنيهاي اسلامي براي نوجوانا2)

 

                                    ازعشق سهم آن مرد

                              رنج وغم وبلا بود

                              اوسرور شهيدان

                              آقاي كربلا بود

 

                              پيوندي عاشقانه

                              او با خداي خودبست

                              باكارواني ازمهر

                              رفت و به نورپيوست

 

                              لب تشنه، دربيابان

                              جنگيد با پليدان

                              ازشربتي كه نوشيد

                              شدسرورشهيدان

 

                              خورشيدي از شهادت

                              دركربلادرخشيد

                              باخون خود به اسلام

                              جاني دوباره بخشيد

                                                                                                                                   (كتاب: توبوي سيب مي دهي

                                                                                   سروده جعفرابراهيمي)

                             

مسابقه ادبي" بهشت"

كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان برگزار مي كند:

 

مسابقه ي ادبي بهشت

 

كليه اعضاي مراكز در چهار گروه سني ب- ج- د- ه

 

قالب آثار: براي گروه ب- ج :داستان نويسي- شعر-قطعه ادبي

 

براي گروههاي سني د،ه و مربيان: داستان – شعر

 

مهلت ارسال آثار:15/06/1388

 

گل بوستان خلقت 2

در شب بيست و هفتم ماه رجب ، هنگامي كه محمد چهل ساله بود ، جبرييل پيامي از جانب خداوند براي او آورد . در اين شب كه شب بعثت نام گرفته است ، محمد (ص) از سوي خداوند به پيامبري برگزيده شد تا پيام او را به تمام جهانيان ابلاغ كند .و به مردم راه رشد ارزشهاي انساني و دستيابي به سعادت حقيقي رانشان دهد.

 در آن هنگام ، جبرييل محمد (ص) را در آغوش فشرد  و گفت : « بخوان !» محمد (ص) پاسخ داد :‌« چگونه بخوانم ؟ من كه خواندن نمي دانم . »

جبرييل بار ديگر تكرار كرد : « بخوان !» و آنگاه كه جبرييل براي بار سوم گفت « بخوان ! » محمد (ص)با الهام الهي شروع به خواندن كرد :

« بخوان به نام پروردگارت كه آفريد . كه انسان را از خون بسته آفريد . بخوان و پروردگار تو بخشنده ترين بخشندگان است . همان كه به انسان نوشتن را آموخت . به انسان آنچه را كه نمي دانست آموخت . »( سوره علق ، آيات 5-1)

 

آفتاب خانه ی ما

 

 بچه بودم كه مادرم مي گفت :

«پدرت آفتاب خانه ي ماست

دل ما روشن از محبت او ،

دل او خرم از ترانه ي ماست .»

 

                                   حرف مادر درست بود ،‌ ولي

                                   معني حرف را نفهميدم .

                                   سالها رفت و من بزرگ شدم ،

                                   بر سر درس و مشق كوشيدم .

 

                                                                  معني حرف هاي سربسته

                                                                  پيش من مثل روز روشن شد .

                                                                  آفتاب پدر به من تابيد،

                                                                  حرف مادر ترانه ي من شد .

                                                        

                                                                                                  اي پدر ، مي ستايمت امروز

                                                                                                  چونكه تو آفتاب جان مني ؛

                                                                                                  راه آينده را تو مي سازي ،

                                                                                                  همدم خوب و مهربان مني .

 

بچه های جهان

سروده ی محمود کیانوش

 

تو بوي سيب مي دهي

بود پاكيزه وخوب

مثل گل ، چون باران

مي رسيداز نفسش

عطروبوي قرآن

 

همه رابسوي خدا

او هدايت مي كرد

ازخدا،پيغمبر

اوحكايت مي كرد

 

سخنانش گويي :

شعرآزادي بود

بهترين مردخدا

حضرت هادي بود.

 

 

 

كتاب "تو بوي سيب مي دهي"

ازمجموعه سروده جعفر ابراهيمي